"معجزه" ترجمه یک داستان آلمانی
نویسنده داستانی که از زبان آلمانی ترجمه میکنم آلبرت بیتسیوس (Albert Bitzius) (1797-1854) است نام علمی او یرمیاس گوتهلف (Jeremias Gotthelf) است وی نویسنده و کشیش اهل شهر موراتن سوئیس میباشد و مجموعه آثار او در 22 جلد چاپ شده است. من این ترجمه را پیشکش میکنم به دوست عزیزم دکتر محمد باقر نصیرزاده، داروساز که عاشق زبان و ادبیات آلمانیست و سالهاست که با من روزهای سه شنبه هر هفته زبان آلمانی میخواند.

_________________________________________
داستان دو نفر دانشجوی پزشکی که از روش عجیبی برای کسب درآمد استفاده میکردند خیلی قدیم اتفاق افتاده است. مردمان حالیه دیگر مانند آن روزگار زودباور نیستند- یا حداقل ما اینطور فکر میکنیم. این دو نفر به شهر کوچکی وارد شده و در مهمانخانه ای فرود آمدند. مدیر مهمانخانه طبق معمول اسامی آنان را پرسید و اینکه چکاره هستند و چه مدت در مهمانخانه اقامت خواهند کرد. جواب دادند تقریباً چهار هفته و اظهار داشتند که پزشکان مجرّب و معروفی از شهر گلوک اشتات هستند و از او خواستند که با کسی در این باره صحبت نکند. زیرا میخواهند در این شهر تجربه و کاری را انجام دهند و احتیاج به فراغ بال و راحتی خیال دارند.
مهمانخانه چی با کنجکاوری پرسید: چه نوع کاری را میخواهند انجام دهند. گفتند در شهر گلوک اشتات عملی را انجام داده اند که در واقع مانند معجزه ای بود یعنی مردهها رو زنده کرده اند. و در اینجا میخواهند تحت شرایط دیگری اینکار را بکنند. سپس نامه ای را نشان دادند مبنی بر اینکه شهردار گلوک اشتات کار آنان را تایید تصدیق کرده بود.
معلوم بود که صاحب مهمانخانه به زودی این خبر را در تمام شهر شایع کند. ابتدا مردم به این خبر خندیدند و آنرا جدّی نشمردند ولی دانشجویان با جدّیّت و علاقمندی به کار خود ادامه میدادند. مردم میدیدند که آنان دائم در قبرستان در کنار قبرهای مشخصی میایستند علی الخصوص نزد قبر زن یک تاجر ثروتمند و با مردم درباره جزئیات زندگی آن زن سوالاتی میکردند.
رفته رفته شهر دچار هیجان و غلغله شد. تاجر ثروتمند اولین کسی بود که به وقوع معجزه باور کرد و با اطبای جوان صحبت نمود. معجزه در گلوکانشتان در سه هفته واقع شده بود و حالا هم در اینجا تقریباً نزدیک بود سه هفته به پایان برسد.
در پایان سه هفته، پزشکان نامه ای را از تاجر دریافت کردند که در آن نوشته شده بود: من عیالی داشتم که در واقع مانند فرشته بود ولی دچار بیماری وخیمی شد. من عاشق او بودم ولی نمیخواهم که او با آن بیماری وحشتناک دوباره زنده شود و رنج بکشد بگذارید در قبر خود راحت بخوابد. (داخل پاکت غیر از نامه یک اسکناس درشت هم بود.)
پس از اوّلین نامه، پزشکان کاغذهای دیگری دریافت کردند. معلوم است. که در همه آنها اسکناس حق الزحمه هم بود.
نامه برادرزاده ای که از عموی متوفّای خود ارث کلانی برده بود. زنی که بعد از وفات شوهرش ازدواج کرده بود نوشته بود: شوهر من خیلی پیر بود که دلش نمیخواست بیشتر زندگی کند. او را آسوده بگذارید.
نامههای دیگر و اسکناسهای دیگر...
دانشجویان مانند اینکه نامه ای به آنان نوشته نشده و هیچ اتفاق نیافتاده به کار خود ادامه میدادند.
در این مرحله بود که شهردار شهر در این امر مداخله کرد. وی به تازگی شهردار شده بود و دلش میخواست که آرامش شهر به هم نخورد و او بتواند مدّت مدیدی در مقام خود باقی بماند. وی پزشکان را دعوت کرد و وعده مبلغ کلانی به آنان داد و گفت: اوضاع و احوال شهر ما اقتضا میکند که شما دنبال تجربیات خود را رها کنید و از شهر ما به جای دیگری بروید. من عقیده کامل به صحّت عمل و معجزه شما دارم و گواهینامه ای هم برای تایید کار شما خواهم داد.
دو پزشک جوان تایید نامه شهردار و پول را گرفتند. چمدانهای خود را بستند و شهر را ترک کردند.
